|
داستان هایی از ذن (2)
داستانهای ذن عموماً كوتاه و بی حاشيه اند ، زيرا اصولاً ذن مكتبی پر حرف نيست. از اين رو برخورد با مباحث آن ، ممكن است كمی گيج كننده جلوه كند . از سوی ديگر زبان متناقض ، بی منطق و فلسفه و طنز گونه ی آن نيز ، ذهن منطقی خواننده نوپا و حتی مخاطب كار گشته را به چالش وا می دارد . برای ذن زيبايی و نقش و نگار داستان اهميتی ندارد . آنچه مهم می نمايد ، قدرت تلنگری ست كه ذن به مخاطب خود وارد می كند و گاه ممكن است اين تلنگر به سيلی جانانه ای بدل شود كه خواننده داستان را شوكه كند .
داستانهای ذن هر چند كه ساختارها و اجزای نسبتاً مشخصی دارند اما هيچ معيار و موازنه ای در آنها ديده نمی شود ، بسياری از اين داستانها به راستی رخ داده اند و نبوغ استادان ذن ، سازنده واقعی اين حكايات بوده است . از ديدگاه ادبی شايد حتی نتوان لقب داستان را به اين قطعه های داستانگونه داد ، اما مسلماً اين امر برای اهالی كوچه باغ ذن ، اهميت چندانی ندارد . اين قطعات را می توان حكايت ، روايت، گفتار ، پند ، داستان و يا هر چیز مشابه ديگر ناميد .آنچه در اين ميان مورد توجه است ، پيام و بن مايه ايست كه داستان به همراه دارد . درك اين بن مايه بسيار دشوار می نمايد اما دور از دست نيست . حفظ كردن اين حكايات و يا انباشت كلكسيونی آنها آنچنان كاری از پيش نخواهد برد . داستانهای ذن تنها يك نيم نگاه است ، يك گذر از مقابل دكان شيرينی فروشی و ديدن كلوچه ها و اين تنها كافی نيست ، آنگونه كه استاد ذن كيوگن گفت : ديدن يك كلوچه ، گرسنگی آدم را رفع نمی كند . پس خواندن داستانها و حكايات ذن به تنهايی كافی نيست و اين تنها گوشه ای از دنيای ذن است ، دنيايی كه ذاتاً هيچ دنيايی نيست . و اكنون چند داستان كوتاه : ۱-عدم قضاوت رهرویی به استاد سپو (Seppo ) گفت : سرم را تراشيده ام ، جامه ی سياه رهروی بر تن كرده و تمام شرايط و پيمان ها را پذيرفته ام ، پس چرا يك بودا نيستم ؟ سپو گفت : هيچ چيز بهتر از عدم قضاوت وجود ندارد . ۲- نان رهروی از استاد ام من ( Ummon ) پرسيد : بالاتر از بوداها و بالاتر از پيشوايان چيست ؟ ام من پاسخ داد : نان ۳-برنج در ديگ رهروی از استاد كان كی ( Kankei ) پرسيد ؟ منظور از آمدن دارومه از غرب چيست ؟ او پاسخ داد : برنج در كاسه ، در ديگ می جوشد . رهرو گفت : من نمی فهمم . كان كی گفت : تا زمانی كه گرسنه هستيد بخوريد ، وقتی كه سير شديد از خوردن دست بكشيد . 4- گلها باز نمی گردند رهروی از استاد كگون (Kegon ) پرسيد : چگونه است وقتی يك فرد به روشنی رسيده ، دوباره به اوهام باز می گردد ؟ كگون گفت : يك آينه ی شكسته ديگر بازتابی ندارد ، گل افتاده از شاخه هرگز باز نمی گردد . |
|


