|
داستان هایی از ذن (3)
1- همه ميميرند بازرگان ثروتمندی از استاد ذن ( Sengai ) خواست سخنی گويد كه به حفظ سعادت و شادكامی خانواده اش كمك كند . استاد قلم و كاغذ برداشت و نوشت : پدر بزرگ می ميرد پدر می ميرد پسر می ميرد بازرگان بر آشفت و گفت : چه طلسم شومی عليه خانواده من نوشته ايد ؟ سنگای گفت : اين طلسم شوم نيست ، بلكه آرزوی بزرگترين نيك بختی برای خانواده ی شماست . من آرزو می كنم كه مردان خانواده شما همگی آنقدر زندگی كنند كه پدربزرگ شوند و آرزو می كنم كه هيچ پسری قبل از پدر نميرد ، آيا زندگی و مرگ در اين روال و ترتيب، حقيقی ترين سعادتی نيست كه هر خانواده ای آرزوی آن را دارد ؟ ۲-اولین درس ذن نوآموزی نزد استاد جوشو ( Joshu ) آمد و گفت : من تازه به گروه راهبان پيوسته ام و بی تابانه می خواهم اولين اصل ذن را بياموزم . جوشو پرسيد : شامت را خورده ای ؟ شاگرد : بله خورده ام . جوشو : ظرفت را بشوی |
|

