داستان هایی از ذن (4)
کار نباشد غذا هم نیست هی آکوجو استاد چینی ذن حتی در هشتاد سالگی مثل رهروان خود کار بدنی انجام می داد.علف های هرزه باغ را می چید محوطه را نظافت می کرد و درخت هرس می نمود. رهروان از مشاهده زحماتی که استاد سالخورده متحمل می شد متاسف بودند و می دانستند که به پیشنهادشان مبنی برکار نکردن توجهی نخواهد کرد. پس روزی ابزار کار را پنهان ساختند.استاد آن روز غذا نخورد. روز دوم هم. روز سوم هم. رهروان به این نتیجه رسیدند ممکن است از این که ابزار کار را پنهان کرده ایم عصبانی شده باشد بهتر است آنها را در جای خود بگذاریم. تا چنین کردند استاد کار را از نو شروع کرد و همان روز غذا خورد.غروب که شد به رهروان اضهار داشت " کار نباشد غذا هم نیست "
تعلیم نهایی
قرن ها پیش در ژاپن فانوس هایی از خیزران و کاغذ می ساختند و داخل آن شمع می گذاردند. شبی یک مرد کور دوستی را ملاقات کرد . دوست فانوس به دستش داد که تا خانه همراه برد. مرد کور گفت " احتیاجی به فانوس ندارم تاریکی و روشنایی برای من یکی است " دوستش پاسخ داد " می دانم که برای یافتن راه به فانوس احتیاج نداری ولی اگر فانوسی به دست نداشته باشی ممکن است در تاریکی شب کسی دیگر به تو بخورد فانوس را با خود ببر " مود کور با فانوس به راه افتاد و هنوز راهی دور نپیموده بود که تنه محکمی خورد و با تحیر اظهار داشت " چرا جلویت را نگاه نمی کنی ؟ فانوس را نمی بینی؟ " عابر جواب داد " برادر فانوست خاموش شده "
جاده گل آلود
روزی تن زن و ادیکو در جادهای پرگل و لای سفر می کردند باران به شدت می بارید در خم جاده به دختری زیبا برخوردند که لباس ابریشمی ژاپنی بر تن داشت و نمی توانست از دو راهی رد شود. تن زن دخترک را بغل زد و از گل عبور داد. ادیکو آن روز را با او حرف نزد تا به دیری رسیدند که استراحت کنند و چون دیگر طاقت سکوت نداشت گفت " ما راهبان به جنس مونث نزدیک نمی شویم به خصوص به دختران جوان و زیبا .خطرناک است چرا امروز تو چنین کردی؟ تن زن جواب داد " من که دختر را همانجا رها کردم تو هنوز او را با خود حمل میکنی؟ "
پيش گفتار و مقدمه